![]() |
![]() |
|
| این نیز بگذرد... |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 12:58 توسط متولد سال گاو |
|
|
مادرم من رو که دید ، پرسید واسه ناهار ماهی می خوری؟ دیدم که باورش نشده اون چیزی رو که می بینه خنده ام گرفت گفتم از بس بی حوصله ام ، اومدم ماهی بخورم ... صدای یه خواننده ای پیچیده تو اتاقم ، فقط واسه اینکه سکوتی در کار نباشه تا حالا بهش گوش نکرده بودم ، چون دوست نداشتم و ندارم اما نمی خوام صدای آشنا به گوشم برسه ... می خوام عادت کنم به غیر عادی بودن خودم رو رها کنم به حال خودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:10 توسط متولد سال گاو |
|
|
یه مدتیه که فکر میکنم حالم خوبه ، آروم شدم . غم هست ، خیلی بیشتر از قبل هم هست ، اما من شادم ، پا به پای روزگار پیش میرم ... گاهی فکر میکنم که دارم سر میرم ! امروز به سرم زد که نکنه عاشق خودم شدم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 23:23 توسط متولد سال گاو |
|
|
تولدم بود ، دو بار در یک هفته ! یه دل سیر خندیدم و گلایه کردم از هدیه ها . پرسید که دلت چی می خواست ؟ یکی دو تا جواب دادم ، اما به دل خودم هم ننشست شاید ، اصل قضیه یه چیز دیگه بود ... شوقی به دلم افتاده که من هم به راه افتادم کم کم . . . . در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:55 توسط متولد سال گاو |
|
|
چندین وقت پیش تولدم بود ، اما تولدی در کار نبود ! دلم گرفت یه خرده ، دلم واسه دوستام تنگ شد ، بودن و نبودن ، اما من به خودم دلداری دادم که خوش باش ، خوش باش که هنوزم دلتنگ میشی ... آخر شب دیگه لبخندی به لب نبود که اومدن . بهشون گفتم که ترسیدم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:40 توسط متولد سال گاو |
|
|
" گذشته " رو ببخش! رهاش کن به حال خودش ، گناه داره طفلک ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:38 توسط متولد سال گاو |
|
|
من
دلم فراموشی می خواد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:56 توسط متولد سال گاو |
|
|
این روزا ، وقتی که تنها قدم میزنم و با خودم حرف ، وقتی که شروع می کنم به خندیدن ، و به نظرم می آد که در نظر مردم یه دیوونه م... سرشار از غرور می شم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:33 توسط متولد سال گاو |
|
|
" زندگی یعنی مبارزه و مبارزه یعنی تلاش برای تبدیل دردهای بزرگ به دردهای کوچک ، یعنی بالاخره درد و در این هم هیچ حرفی نیست " - درسی از بزرگ علوی ؛ لا به لای ورق پاره های زندان ، پیداش کردم. . . . اما این حکایت خود آدمه ... آدم اگه غمی داشته باشه ، می تونه بسوزه باهاش ، ذره ذره آب بشه و گاهی تموم بشه ! اما چه کنم با غم دوست ؟ انگار تحمل هم چاره ی کار نیست! چون هیچ وقت نمی تونی با تمام وجودت سنگینی اون غم رو احساس کنی. مث این می مونه که محکوم شده باشی ؛ " فقط نگاه کن " و رنجی بالاتر از بودن و دیدن نیست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 10:38 توسط متولد سال گاو |
|
|
ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود ، تو پیاده رو قدم می زدم به سمت محل کارم. صدای خنده ی دو تا آدم حدودا پنجاه ساله رو شنیدم ، بهشون نگاه کردم. داشتن به سمت هم لگد پرت می کردن.نزدیکتر که شدم ، دیدم که دارن یه موش رو به سمت هم شوت میکنن. مغازه ی این دو نفر چند متری خیابون بود. وقتی یکیشون از بازی کنار کشید ، نفر دوم موش رو با شوت به سمت خیابون پرت کرد. موش خواست که بره ... - دست و پای موش شکسته به نظر می رسید - آدم اول هم این رو دید و به دومی گفت. اما اون می خواست که پرتش کنه وسط خیابون که بره زیر ماشین ... آدم اول گفت : اونجا اگه کشته بشه ، کثافت کاریه ! دومی بی اعتنا کار خودش رو کرد. تا مغز استخوانم تیر کشید... اولش به این فکر کردم که آیا سرنوشتی جز ظلم می شه برای این دو نفر متصور بود ؟ اصلا این دو نفر آدم معنی ظلم رو می دونن ؟ چند نفر تو این کشور ، مث این دو نفر فکر می کنن ؟ می شه برای این آدمها دل بسوزونی و برای آزادیشون بسوزی ؟ و اینکه چرا آدم به اینجا می رسه ؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 14:33 توسط متولد سال گاو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شروع کردم به نوشتن به امید تازه شدن!
به این فکر نمیکنم که ممکنه یا نه! امیدوارم... |
| پیوندها |
|
خیارشور تلخ هیچکس با هیچکس تنها نیست ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان تمشک خودم19 ابراهيم رها (سر كوچه) دیالکتیک منفی ترشی بزچران |
|
RSS
|