تبليغاتX
خوان هشتم
این نیز بگذرد...

وقتی که چشمات بی اختیار خیره می شه به چشماش

وقتی که دلت می خواد تا ته نگاهش بری و

همونجا آروم بگیریش تو آغوشت

که لحظه هات از عطر نفس هاش سَر بره

که صداش بشه تنها آواز تنهایی هات

وقتی که دستات ، تمنای دستاشو داره
...

وقتی که آرزوته
بدون چتر زیر بارون بوسه های تو ، خیس بشه
...

به این فکر کن که چه خوشبختی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 12:58  توسط متولد سال گاو | 

مادرم من رو که دید ، پرسید واسه ناهار ماهی می خوری؟

دیدم که باورش نشده اون چیزی رو که می بینه

خنده ام گرفت

گفتم از بس بی حوصله ام ، اومدم ماهی بخورم

...

صدای یه خواننده ای پیچیده تو اتاقم ،  فقط واسه اینکه سکوتی در کار نباشه

تا حالا بهش گوش نکرده بودم ، چون دوست نداشتم و ندارم

 اما نمی خوام صدای آشنا به گوشم برسه

...

می خوام عادت کنم به غیر عادی بودن

خودم رو رها کنم به حال خودم


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:10  توسط متولد سال گاو | 

یه مدتیه که فکر میکنم حالم خوبه ،

آروم شدم .

غم هست ، خیلی بیشتر از قبل هم هست ،

اما من شادم ،

پا به پای روزگار پیش میرم ...

گاهی فکر میکنم که دارم سر میرم !

امروز به سرم زد که نکنه عاشق خودم شدم .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 23:23  توسط متولد سال گاو | 

تولدم بود ، دو بار در یک هفته !

یه دل سیر خندیدم و

گلایه کردم از هدیه ها .

پرسید که دلت چی می خواست ؟

یکی دو تا جواب دادم ، اما به دل خودم هم ننشست شاید ،

اصل قضیه یه چیز دیگه بود ...

شوقی به دلم افتاده که من هم به راه افتادم کم کم .

.

.

.

در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:55  توسط متولد سال گاو | 

چندین وقت پیش تولدم بود ، اما تولدی در کار نبود !

دلم گرفت یه خرده ،

دلم واسه دوستام تنگ شد ،

بودن و نبودن ،

اما من به خودم دلداری دادم که خوش باش ،

خوش باش که هنوزم دلتنگ میشی ...

آخر شب دیگه لبخندی به لب نبود که اومدن .

بهشون گفتم که ترسیدم .


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:40  توسط متولد سال گاو | 

" گذشته " رو ببخش!

رهاش کن به حال خودش ،

گناه داره طفلک ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:38  توسط متولد سال گاو | 
من

دلم

فراموشی می خواد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:56  توسط متولد سال گاو | 

این روزا ،

وقتی که تنها قدم میزنم و با خودم حرف ،

وقتی که شروع می کنم به خندیدن ،

و به نظرم می آد که در نظر مردم یه دیوونه م...

سرشار از غرور می شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:33  توسط متولد سال گاو | 

" زندگی یعنی مبارزه و مبارزه یعنی تلاش برای تبدیل دردهای بزرگ به دردهای کوچک ،

یعنی بالاخره درد و در این هم هیچ حرفی نیست "

- درسی از بزرگ علوی ؛ لا به لای ورق پاره های زندان ، پیداش کردم.

.

.

.

اما این حکایت خود آدمه ...

آدم اگه غمی داشته باشه ، می تونه بسوزه باهاش ، ذره ذره آب بشه و گاهی تموم بشه !

اما چه کنم با غم دوست ؟


انگار تحمل هم چاره ی کار نیست!

چون هیچ وقت نمی تونی با تمام وجودت سنگینی اون غم رو احساس کنی.

مث این می مونه که محکوم شده باشی ؛ " فقط نگاه کن "


و رنجی بالاتر از بودن و دیدن نیست...


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 10:38  توسط متولد سال گاو | 

ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود ، تو پیاده رو قدم می زدم به سمت محل کارم.

صدای خنده ی دو تا آدم حدودا پنجاه ساله رو شنیدم ، بهشون نگاه کردم.

داشتن به سمت هم لگد پرت می کردن.نزدیکتر که شدم ، دیدم که دارن یه موش رو به سمت هم شوت میکنن.

مغازه ی این دو نفر چند متری خیابون بود.

وقتی یکیشون از بازی کنار کشید ، نفر دوم موش رو با شوت به سمت خیابون پرت کرد.

موش خواست که بره ...

 - دست و پای موش شکسته به نظر می رسید -

آدم اول هم این رو دید و به دومی گفت.

اما اون می خواست که پرتش کنه وسط خیابون که بره زیر ماشین ...

آدم اول گفت : اونجا اگه کشته بشه ، کثافت کاریه !

دومی بی اعتنا کار خودش رو کرد.

تا مغز استخوانم تیر کشید...

اولش به این فکر کردم که آیا سرنوشتی جز ظلم می شه برای این دو نفر متصور بود ؟

 اصلا این دو نفر آدم معنی ظلم رو می دونن ؟

چند نفر تو این کشور ، مث این دو نفر فکر می کنن ؟

می شه برای این آدمها دل بسوزونی و برای آزادیشون بسوزی ؟

و اینکه چرا آدم به اینجا می رسه ؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 14:33  توسط متولد سال گاو |